![]() |
![]() |
|
|
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت. سلا م امیدوارم روی گلتون به سرخی انا ر شبتون به شیرینی هندوانه خنده تون مثل پسته و عمرتون به بلندی یلدا باشه عزیزان شب یلدا و عید قربان بر همگی شما عزیزان مبارک با تشکر غریب آشنا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 22:35 توسط غريب آشنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 22:19 توسط غريب آشنا |
|
|
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم
رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز
می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم
روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
اشعار زنده یاد فروغ فرخ زاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 آذر1386ساعت 0:52 توسط غريب آشنا |
|
|
هان اي شب شوم وحشت انگيز! تا چند زني به جانم آتش؟ يا چشم مرا ز جاي بر كن، يا پرده ز روي خود فروكش، يا باز گذار تا بميرم كز ديدن روزگار سيرم. ديري ست كه در زمانه ي دون از ديده هميشه اشكبارم، عمري به كدورت و الم رفت تا باقي عمر چون سپارم. نه بخت بد مراست سامان و اي شب، نه تراست هيچ پايان. چندين چه كني مرا ستيزه بس نيست مرا غم زمانه؟ دل مي بري و قرار از من هر لحظه به يك ره و فسانه بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت سرمايه ي درد و دشمن بخت. اين قصه كه مي كني تو با من زين خوبترهیچ قصه اي نيست، خوبست وليك بايد از درد نالان شد و زارزار بگريست. بشكست دلم ز بي قراري كوتاه كن اين فسانه، باري. آنجا كه ز شاخ گل فروريخت آنجا كه بكوفت باد بر در، و آنجا كه بريخت آب مواج تابيد بر او مه منور، اي تيره شب دراز داني كانجا چه نهفته بد نهاني؟ بودست دلي ز درد خونين، بودست رخي زغم مكدر، بودست بسي سر پر اميد، ياري كه گرفته يار در بر؛ كو آن همه بانگ و ناله ي زار كو ناله ي عاشقان غمخوار؟ درسايه ي آن درخت ها چيست كز ديده ي عالمي نهان است؟ عجز بشر است اين فجايع يا آن كه حقيقت جهان است؟ در سير تو طاقتم بفرسود زين منظره چيست عاقبت سود؟ تو چيستي اي شب غم انگيز در جست و جوي چه كاري آخر؟ بس وقت گذشت و تو همانطور استاده به شكل خوف آور تاريخجه ي گذشتگاني يا رازگشاي مردگاني؟ تو آينه دار روزگاري يا در ره عشق پرده داري؟ يا دشمن جان من شدستي؟ اي شب بنه اين شگفتكاري، بگذار مرا به حالت خويش با جان فسرده و دل ريش! بگذار فرو بگيردم خواب كز هر طرفي همي وزد باد. وقتي ست خوش و زمانه خاموش مرغ سحري كشيد فرياد، شد محو يكان يكان ستاره تا چند كنم به تو نظاره؟ بگذار بخواب اندر آيم كز شومي گردش زمانه، يكدم كمتر به ياد آرم و آزاد شوم ز هر فسانه. بگذار كه چشم ها ببندد كمتر به من اين جهان بخندد. غریب آشنا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 آذر1386ساعت 22:12 توسط غريب آشنا |
|
|
نگاه کن که غم درون ديده ام
تو آمدی ز دورها و دورها
به راه پرستاره می کشانی ام
کنون که آمدیم تا به اوج ها
نگاه کن که موم شب براه ما
اشعار زنده یاد فروغ فرخ زاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 23:48 توسط غريب آشنا |
|
|
می روم خسته و افسرده و زار
به خدا می برم از شهر شما
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از لکه عشق
می برم تا ز تو دورش سازم
می برم زنده بگورش سازم
ناله می لرزد
آه بگذار که بگریزم من
شاید آن به که بپرهیزم من
دست عشق آمد و از شاخم چید
که لبم باز بر آن لب نرسید
می روم خنده به لب ‚ خونين دل
ای امید عبث بی حاصل اشعار زنده یاد فروغ فرخ زاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 0:38 توسط غريب آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|